X
تبلیغات
رایتل
























لحظه های دوستداشتنی

عکسها و یادداشتهای مریم

داستان از این قرار بود :

              من شومینه ای بودم با آتشی سرخ و داغ که او ناگهان روبرویم نشست 

با یک لیوان شراب سفید 

              نگاهم می کرد و از چشمانش، درونم چیزی فرو می ریخت 

جرعه، جرعه می نوشید و باز به آتش درونم نگاه می کرد 

هر بار بیشتر ، نگاهش از عمق به سطح می آمد 

                   تا اینکه جرعه ها تمام شد ، 

 انگار آنچه از چشمانش فرو می ریخت ،حسرتی یا نفرتی بود که آن هم تمام شد 

    تکرار تاب خوردن صندلی ، موسیقی رفتنش شد و دیگر آتشی درونم نبود 

            من جریان داشتم آنچنان که اقیانوس آرام و خاموش ، رازهایی را فرو می برد!!

نوشته شده در سه‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1389ساعت 10:51 ق.ظ توسط مریم نظرات (0)

Design By : Pars Skin