X
تبلیغات
رایتل
























لحظه های دوستداشتنی

عکسها و یادداشتهای مریم

دیگه از اینکه برای خودم نیستم خسته شدم همش دارم نقش بازی می کنم ... کارمند خوب ... دختر خوب... دوست خوب .... یاد اون روزا بخیر واسه خودم زندگی می کردم . بعد از کلاسای دانشگاه تو کافی شاپ ۶۶۹ چارراه ولیعصر اونقدر سیگار می کشیدیم تا جاسیگاری منفجر بشه سوار ماشین یکی از بچه می شدیم و می رفتیم تجریش چای آلبالوی معروف رو بخوریم حالا تو راه چقدر حال می کردیم بماند ... هر هفته خونه یکی از دخترا یا پسرای کلاس جمع می شدیم مشروب خوری و سیگار و موزیک و رقص.... خدایا چقدر خوب بود واسه خودمون زندگی می کردیم بدون این کثیف کاری های تازه مد شده  

چند روز ژیش یکی از بچه ها می گفت می خواد بچه هارو جمع کنه اما نمی شه می دونم حالا دیگه هر کی واسه خودش نیست

نوشته شده در یکشنبه 9 آبان‌ماه سال 1389ساعت 10:42 ق.ظ توسط مریم نظرات (0)

Design By : Pars Skin